تبلیغات
مــــن و پیشــــــــــرفت :) - یادم باشه من هم پیروز شدم...
مــــن و پیشــــــــــرفت :)
تــــلاش میکنم برای آینده ای که کسی باورش نداشت...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM           
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


یه روز کسی که از همه ی زندگیم بیشتر دوسش داشتم کسی که میگفت باورم داره تنهام گذاشت و رفت با کسی که به قول خودش گزینه ی بهتریه،پول و... داره.قلبم شکست از اون روز با خودم عهد کردم اول از همه به خودم و بعد به همه ی کسایی که باورم نداشتن ثابت کنم که میتونم.بهترین روز زندگیم روزیه که همه ببینن تونستم که بهش بگم دیدی تونستم...شایدم از اون روز بهتر روزی باشه که بتونم به مردم کمک کنم که لبخندی روی صورت خسته ای بیاد.خیلی از دنیا و آدم هاش خستم اما توکلم به خداست.برام دعا کنید :)
..............
راستی 23 سالمه و پسر هستم

مدیر وبلاگ : من و پیشرفت
نویسندگان
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود.

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.

حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.


وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....

می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

یادم باشه من هم هر کاری کردم از سر عشق بود... یادم باشه من هم پیروز شدم...







نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 7 تیر 1392
شنبه 8 تیر 1392 02:23 ب.ظ
خستم . خیلی خسته
دیگه کشش ندارم ادامه بدم . میخوام همه چی تموم شه ، میخوام نفس آخرم باشه ، وقتی قرار باشه اون نباشه منم نمیخوام باشم . نمیخوام بدون اون زندگی کنم . میخوام بخوابم و دیگه بلند نشم .
هنوز شانسی برا برگشتش هست ، مگه نه ؟؟؟
برمیگرده ؟؟
دعام کن . دعا کن برگرده
من و پیشرفت : من خیلی واست دعا میکنم اما اینجوری که داری خودتو اذیت میکنی فقط خودتو نابود میکنی...
شنبه 8 تیر 1392 03:03 ق.ظ

از زندگی در کامِ حسرت ، گاه گاهی خسته ام
از عشق بازیهای از روی دو رنگی خسته ام ..
از آنکه رفت و گفت من لایق نمیباشم
تو را از آنکه رفت و خُفت با یارِ دگر ، من خسته ام ..
از دخترانی کز برای درد ودرمان پدر باید همی تن را فروشند درخیابان ، خسته ام ..
از آن پدر که نان ندارد از برای سفره اش از درس سال اولم ،
از آب و بابا ، ...خسته ام ..
بابا کجا آورد نان در روزگار حال ما ؟ نانِ حلالی نیست
دیگر در دیارِ خسته ام ..
زان کس که میداند که همسایه ندارد هیچ قوت اما
دوباره فکر حج دارد به سر ، من خسته ام ..
از جنگ های بی هدف ، از قتل های بی صدا
از روزهای بی صفا ، از ظلم و قدرت خسته ام ..
از حرف های زورکی ، از درد های کودکی
از گریه های هموطن ، از حرص و حسرت خسته ام ..
از قول های سرسری ، از عشق های دمدمی
از دشمنان زندگی ، از یار هم من خسته ام ..
گویند از ایّامِ دور ، مادر غمش فرزند
بود دستم بگیر ای مادرم تا درد دارم ،خسته ام ..
هر گاه ما حرفی زدیم تا دردمان درمان شود
باتوم و شمشیر و تبر شد سهمِ قلبِ خسته ام ..
در پشت دین قایم شدند ، با اسم دین کافر شدند
از اینکه کردند دین زده این هموطن را خسته ام ..
بار سفر رابسته ام ، دیگر ندارم من توان زیرا برای
خستگیهای درونم ، خسته ام

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.