تبلیغات
مــــن و پیشــــــــــرفت :) - امروز...
مــــن و پیشــــــــــرفت :)
تــــلاش میکنم برای آینده ای که کسی باورش نداشت...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM           
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


یه روز کسی که از همه ی زندگیم بیشتر دوسش داشتم کسی که میگفت باورم داره تنهام گذاشت و رفت با کسی که به قول خودش گزینه ی بهتریه،پول و... داره.قلبم شکست از اون روز با خودم عهد کردم اول از همه به خودم و بعد به همه ی کسایی که باورم نداشتن ثابت کنم که میتونم.بهترین روز زندگیم روزیه که همه ببینن تونستم که بهش بگم دیدی تونستم...شایدم از اون روز بهتر روزی باشه که بتونم به مردم کمک کنم که لبخندی روی صورت خسته ای بیاد.خیلی از دنیا و آدم هاش خستم اما توکلم به خداست.برام دعا کنید :)
..............
راستی 23 سالمه و پسر هستم

مدیر وبلاگ : من و پیشرفت
نویسندگان
امروز توی دانشگاه بعد امتحان دیدمش .داشت میرفت منم سریعتر دنبالش رفتم نمیدونم چرا رفتم سمتش!غیر ارادی بود! بهش رسیدم سلام کردم در مورد امتحان حرف زدیم...
وای خدا چه حس عجیبی بود با اون راه رفتن. خیلی وقتا شده بود با هم راه بریم یا کنار هم باشیم با هم بیرون بریم اما بازم واسم تازگی داشت انگار اولین بارمه.دلم واسش تنگ شده بود...یهو بغض گلومو گرفت نمیدونم چرا شاید واسه دلتنگی بود یا شایدم واسه دلخوری ازش...گفتم میخوام باهات حرف برنم گفت  اینجا وسط خیابون نمیشه بچه ها میبینن گفت بریم سمت ایستگاهی که من ماشین سوار میشم.داشتیم  میرفتیم بغضم شدید تر شد گفتم دلم خیلی ازت پره خیلی...هیچی نگفت... گفتم ولش کن لازم نیست حرف بزنیم تو که حرفاتو زدی کاراتم کردی خداحافظ....
خداحافظی کردمو برگشتم. هر قدم که ازش دور میشدم انگار روحم داره از بدنم جدا میشه انگار بدنم مونده و روحم ازم فاصله گرفته خیلی  دردناک بود....
وقتی رفتم بهش اسمس دادم:کاش منم مثل تو بی احساس و خودخواه بودم.تو فقط و فقط بخاطر خودت رفتی نه من. ممنون واسه اون همه دروغ دوست داشتن هات... خدایی هم واسه این بغض هام هست.خداحافظ
هیچی جواب نداد...
کاش امروز اسمس نمیدادم میذاشتم واسه بعدا آخه فردا امتحان داره میترسم خراب کنه خدایا کمکش کن امتحانشو خوب بده انشالله...
یادمه اون اولا اینقدر عاشقش نبودم دوسش داشتم اما اینقدر زیاد نبود دلش میخواست عاشقش باشم...دعا کردم و از خدا خواستم عاشقش بشم اما نمیدونستم اینقدر زیاد میشه که منم از پا در میاره...
وقتی میبینمش همه انرژیم تخلیه میشه افسرده میشم حالم گرفته میشه سرم دردر میگیره دلم میخواد بشینم زار زار گریه کنم از نبودنش....!!!
خدایا منو دریاب خیلی کم طاقت شدم صبرم از بین رفته....


مَن لَم یُنجهِ الصَّبرُ أهلَکَهُ الجَزَعُ؛

کسی که صبر وی را نجات نبخشد، جزع و بی تابی وی را از پای در می آورد.

امام علی علیه السلام


خدا کمکم کن......







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 11 خرداد 1392
یکشنبه 12 خرداد 1392 10:49 ق.ظ
سلام عزیز خوبی چیکارا میکنی
انشاا...توامتحان موفق میشه غصه نخور
من و پیشرفت : انشالله ممنون
یکشنبه 12 خرداد 1392 02:37 ق.ظ
کاش جلو نمیرفتی و باهاش حرف نمیزدی با اینکه میدونم واقعا کار سختی بوده، تو کلی تلاش کردی که بتونی فراموش کنی و از نو خودت رو بسازی، اما دیدنش، صحبت کردنش و ... دوباره ناراحتت کرده.
اما اینکه کوثر سکوت میکنه، به نظرم سکوتش خیلی خوب هست و باعث میشه تو سعی کنی خودت رو یکجا متوقف کنی.
من و پیشرفت : آره پشیمونم چرا جلو رفتم :( اما سکوتش بخاطر اینه که جوابی نداره واسه کارش
شنبه 11 خرداد 1392 11:44 ب.ظ
آرامش محصول تفکر نیست!!
آرامش هنر نیندیشیدن به انبوه مسائلیست که ارزش فکرکردن ندارند...!
لحظه هایت آرام...
من و پیشرفت : ممنون آبجی@};-
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.